| X |

من زنده بودم اما انگار مرده بودم از بس كه روزها را تا شب شمرده بودم
يك عمر دور و تنها تنها به جرم اينكه او سر سپرده مي خواست من دل سپرده بودم
يك عمر مي شد آري در ذره اي بگنجم از بس كه خويشتن را در خود فشرده بودم
در آن هواي دلگير وقتي غروب مي شد گويي به جاي خورشيد من زخم خورده بودم
وقتي غروب مي شد-وقتي غروب مي شد- كاش آن غروب ها را از ياد برده بودم
نوشته شده توسط ندا در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 ساعت 13:50 موضوع | لینک ثابت
خدایا!
مرا قلبی متواضع عطا کن که در سرما و گرما-در تحسین و نکوهش-در لذت و درد-در بیماری و تندرستی و در خوشبختی و فلاکت مسرور باقی بماند.در قلب کوچک من اتش عظیم عشقت را بیفروز.بگذار شوقم به سیمای نیلوفرینت هر روز فزونی گیرد و مرا یاری کن تا همه چیز را به اغوش پر مهر تو بسپارم...
نوشته شده توسط ندا در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 ساعت 10:3 موضوع | لینک ثابت
شماره حساب دلتو بده هر چی عشق نقد و نسیه دارم واریز کنم شماره حساب دلمو میدم هر چی غم و غصه داری به حسابم واریز کن.یه چک سفید از قلبم میدم هر چی نوشتی غمی نیست با مرام غماتو میخرم
نوشته شده توسط ندا در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 ساعت 9:16 موضوع | لینک ثابت
شما طبق بند دل از ماده دوستی قانون عشق متهم به حبس ابد در قلب منی ایا اعتراض نسبت به این حکم و دفاع از خود دارید؟ لطفا پس از خواندن نظر خود رابدهید.
نوشته شده توسط ندا در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 ساعت 23:19 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
<-PostContent->
نوشته شده توسط <-PostAuthor-> در <-PostDate-> ساعت <-PostTime-> موضوع <-PostCategory-> | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY